فريدون بن احمد سپهسالار
219
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )
مرو زين خانهء مجنون كه خون گريى ز هجران خون * چو دستى را فروبردى عجايب نيست خون رفتن ز شمع آموز اى خواجه ميان گريه خنديدن * ز چشم آموز اى زيرك بهنگام سكون رفتن اگر باشد ترا روزى ز استادان بياموزى * چو مرغ جان معصومان به بام نيلگون رفتن بيا اى جان كه وقتت خوش چو اشتر بار او مىكش * كه تا صبرت بياموزد بسقف بىستون رفتن فسون عيسى مريم نكرد از درد عاشق كم * وظيفهء درد دل نبود به دارو و فسون رفتن چو طاس سرنگون باشد رود آنچه درو باشد * ولى سودا نمىداند ز طاس سرنگون رفتن اگر پاكى و ناپاكى برو از خانهء خاكى * گناهى نيست در عالم ترا اى بنده چون رفتن توئى شير اندرين درگه عدوى جان تو روبه * بود بر شير حق عارى ازين جايش برون رفتن چو نازى مىكشى بارى بيا ناز چنين مه كش * كه بس بداخترى باشد به زير چرخ دون رفتن ز دانشها بشويم دل ز خود خود را كنم عاقل * كه سوى دلبر مقبل نشايد ذو فنون رفتن